شمارهٔ ۲
ای طفیل بود تو بود همهبود در سودای تو سود همه
بودی و جز بود تو بودی نبودبود پنهان آتشی دودی نبود
عشق ناگه زد بر آتش دامنیشعلهها سر کرد از هر روزنی
شعلهها راه ظهور آموختندپردهها یک یک سراسر سوختند
شد عیان از شعلهها آنگاه دودشعلهها را دودها پنهان نمود
از درون چشمها جوشید روددر کمون چشمهها کوشید رود
چشمها زان دود نابینا شدهچشمهها زان رود ناپیدا شده
چشم ما زان رودها خیره شدهروز ما زان دودها تیره شده
چون جمالش از حجاب غیب رَستاز شهود خویش بر خود پرده بست
بود تا بود او ز چشم غیر دوراز خفا گاهی و گاهی از ظهور
کیست دانی غیر این ما و منیچیست دانی سیر زین ماء منی
چشم ما یک ره نبیند سوی دوستور ببیند هر چه بیند روی اوست