شمارهٔ ۱۶
گرضمیرم قابل اسرار نیستگر زبانم لایق گفتار نیست
تارِ جانم را ز نقصان رشتهانددر وجودم تخم حرمان کشتهاند
دوری و محرومی و نادانیماز ازل نقش است بر پیشانیم
آنکه هر ناقص ز لطفش کامل استوانکه فیضش نیک و بد را شامل است
گرچه ما دوریم و او نزدیک ماستروشن از نورش دل تاریک ماست
کامل آمد از کمال او کمالوز جمال او جمیل آمد جمال
در درون جان خود بنهفتهامهر چه را گفت او بگو من گفتهام
جاهلم با خویش و با او عاقلمناقصم با خویش و با او کاملم
گه لبم چون غنچه بندد از بیانهمچو بلبل گاه بگشاید زبان
تا به گلزارش نواسازی کنمبا دگر مرغان همآوازی کنم
گه رخ گلها و روی لالههابرفروزد تا بر آرم نالهها
گاه روی گل بپوشد در حجاباز خزان بندد گلستان را نقاب
خارها را جلوه آموزد به باغنغمه سازی را دهد نوبت به زاغ
خارها هم خود ز بستان ویندزاغها نیز از گلستان ویند
لیک چون بلبل نوا آغاز کردپرده از راز گلستان باز کرد
بلبلی باید که یابد راز اونو گلی تا بشنود آواز او
گر شگفت آید ترا گفتار مانبود انصاف ار کنی انکار ما