شمارهٔ ۱۳
تا به کی ای نفس علت زای منای شده درد از تو درمانهای من
تابع خوی تو باید بودنمروی دل سوی تو باید بودنم
روزگاری شد هوایت جستهامهر چه جز یادت ز خاطر شستهام
بر هوای خویشتن بگزیدمتبر خدای خویشتن بگزیدمت
بی هوای تو دمی نغنودهامبی رضای تو بگو کی بودهام
هم به تصدیق خود و انصاف خودیک زمان بشنو ز من اوصاف خود
دامن مقصود از کف دادهایپشت بر مقصد به راه افتادهای
جز تو کس از یار خود دوری نکرداز دیار خویش مهجوری نکرد
نام مردن زندگی بگذاشتینیستی، پایندگی پنداشتی
شادیی گر یافتی گفتی غم استزخمی ار دیدی بگفتی مرهم است
خود ز شادی روی دل برتافتیسوی غم شادی کنان به شتافتی
از نکونامان گریزی تا به کیبا نکو نامی ستیزی تا بکی
ننگها از نام تو دارند ننگاز تو بدنامان کنون آرند ننگ
خویش را بدنام و رسوا کردهاینامها در ننگ پیدا کردهای