شمارهٔ ۹۳
من و از خون دل پیمانهای چندتو و پیمانه با بیگانهای چند
به پیشت درد دل میگویم افسوسکه در گوشت بود افسانهای چند
همان به کآشنا محروم ماندکه محرم شد به او بیگانهای چند
جمال شمع ناپیدا و هرسواز او آتش به جان پروانهای چند
ندیدم جز غم از پیمان زاهدمن و میخانه و پیمانهای چند
ز غوغای خردمندان به تنگمدریغ از نالهٔ مستانهای چند
ملول از صحبت فرزانگانمخوشا ویرانه و دیوانهای چند
دل ما گر رود از دست غم نیستز ملک شاه کم ویرانهای چند
مباد آسیب شمع انجمن راچه باک ار جان دهد پروانهای چند
نشاط آخر برون نِهْ گامی از خویشتو خود پابست این غمخانهای چند