شمارهٔ ۹۲
حاجتی دارم و حاشا که بگفتار آیدحجت است آن که بگفتار پدیدار آید
سخن از پایه ی من خواست نه زانجا که توییمن بوصف تو چه گویم که سزاوار آید
پاس دل باید نه پاس زبان در بردوستهر چه دردل گذرد به که بگفتار آید
خیل شه خانه ی درویش بهم در شکندچه عجب سینه گر از مهر تو افکار آید
وقت در صحبت یاران مده از دست نشاطاین نه یاریست که چون رفت دگر بار آید