شمارهٔ ۷۹
چه شتابی از پی من تو که رنجه شد سمندتکه من آمدم در این دشت که اوفتم به بندت
تو نکو پسندی و من چه کنم که تا پسندتنشوم، نگو نگردم من و لایق کمندت
تو اگر ملولی از من، سر خویشتن بگیرممن و چشم اشکبارم، تو و لعل نوشخندت
دل زاهدان توانی ببری از آن نبردیکه نبود صید غافل زتو، در خور کمندت
تو که خسرو کریمی زمن گدا چه پرسیمن و دست کوته من تو و همت بلندت
دگر ای دل اوفتادی به بساط لعب طفلانکه بلطف می ستانند و بقهر می دهندت
تو چه غمفرا نشاطی و چه بیهنر غلامیکه بهیچ میفروشیم وز ما نمیخرندت