شمارهٔ ۷۸
دوست میگفتم ترا زاول نه آن میبینمتدشمن دل بودی اینک خصم جان میبینمت
نه همین در کاخ دل با چشم جان میبینمتدر جهان با چشم صورت بین عیان میبینمت
تو کجا و مهر و کین من، من از سودای عشقگه به خود نامهربان گه مهربان میبینمت
تا به پیری ای جوان باری ببینی آفتیکآفت دین و دل پیر و جوان میبینمت
با قدی چوگانصفت ای دل درین پیرانهسرهمچو گویی در بساط کودکان میبینمت
سد نشاط آرند از یک جرعه می رندان نشاطسرگِران منشین که زین پس رایگان میبینمت