شمارهٔ ۷۷
این چه دشت است که سرتاسر آن گردی نیستکه بر او دیده ی خونین و رخ زردی نیست
خرم آن کس که برویش ز رهت گردی هستوانکه بر دل، دگر از هیچ رهش گردی نیست
عقل در کشمکش نفس درنگی نکنداین دغل را بجز از عشق هماوردی نیست
پا بدامن کش و از جان و جهان دست بداردوست جویان را حاجت بجهانگردی نیست
تو اگر مرد رهی درد طلب درد نشاطدرد هم مرد همی میطلبد مردی نیست