گنج

شمارهٔ ۶۰

گر شهر حرام است و گرماه صیام استبودن نفسی بی می و معشوق حرام است
آورده برفتار صنوبر که خرام استکردست بپا شور قیامت که قیام است
دل برده بیک عشوه که این رسم نگاه استجان داده بیک گفته که این طرز کلام است
زاهد مگر از وعده ی جنت برد از راهآنرا که نه در کوی خرابات مقام است
با غیرنه خشمی، نه بما گوشه ی چشمیچیزی که در او جای نشاط است کدام است