گنج

شمارهٔ ۵۹

وقت آن شد که ز میخانه در آیم سر مستلب ساغر بلب و طره ی ساقی در دست
کف زنان، دست فشان، از دو جهان بر دو جهانپرده بردارم و بیرون فکنم هرچه که هست
تا که آید بمیان تیغ برآرم ز نیامتا که افتد بنشان تیر گشایم از شست
جام کز دست نگار است چه شیرین و چه تلخجا که در مجلس بار است چه بالا و چه پست
نه همین از تو نصیب دل ما آزار استجز خرابی نکند هر که در این خانه نشست
تا بدانی که بجز سوی تو پروازم نیستبال بگشا و نگه دار سر رشته بدست
عجبی نیست که جز سوی تو رفتارم نیستکه به یکسوی رود ماهی افتاده بشست
بدلی زخم مزن ور بزنی رحم میارکه چو بشکست بهم شیشه نشاید پیوست
زحمت خرقه و سجاده برم چند نشاطهمه دانند که من رندم و دیوانه و مست