شمارهٔ ۵۸
گر بسوزیم بآتش همه گویند سزاستدر خور جورم و از فضل توام چشم عطاست
گر بخوانی زعطا سر زخطا در پیش استور برانی بجفا روی امیدم بقفاست
من بخود هر چه کنم گر کرم است آن ستم استتو جفا می نکنی ور بکنی عین وفاست
ای بسا لطف که در چشم بصیرت قهر استباز قهریست که در پیش نظر لطف نماست
آتش دوزخ و آن چشمه ی جان بخش بهشتشعله ای از دل من، رشحه ای از دست شماست
دفتر عشق سراسر همه خواندیم ولیآنچه در یاد بماندست فراموشی ماست
شادمانی جهان است که فانی گرددغم بدان دل نبرد ره که نشاطش به خداست