شمارهٔ ۶
تهی کردیم از نامحرمان هم دیده و دل رافرود آرد کجا تا ساربان از ناقه محمل را
بیا امشب ز ذکر روی او شمعی بزم آریمز دل وز یاد زلفش مجمری سازیم محفل را
به سد رنج از خطرها چون گذشتم ای دریغ اکنونبه اول گام این وادی نشان دادند منزل را
نجوید شمع نابینا و گر بینا بود جویافروغ وی بود روشن دلیلی شمع محفل را
چو آگاه است او ما غافل ار باشیم به باشدکه از پی میرود صیاد آگه صید غافل را
به تلخی جان شیرین بایدت دادن نشاط اکنونشرابی تلخ جو و آن شاهد شیرینشمایل را