شمارهٔ ۷
نشناخت دل از زلف تو ویرانهٔ خود رادیوانه و شب گم نکند خانهٔ خود را
از کوی تو میآیم و از خود خبرم نیستپرسم مگر از غم ره کاشانهٔ خود را
در خانهٔ ما یار و عجب آنکه ز هرکسجستیم خبر دادن نشان خانهٔ خود را
بیوعده نشستیم به ره منتظر امابا یار نگفتیم ره خانهٔ خود را
از بیخودی خویش نبودم خبر ای کاشنشنیدمی از غیر هم افسانهٔ خود را
پنداشت نشاط از ره لطف است و ندانستمست است و ندانسته ره خانهٔ خود را