شمارهٔ ۴۹
سرم خوش است و دو عالم به مدعای من استبهر چه می نگرم گویی از برای من است
بکس نیاز ندارم بخویش نیز مگریکی خدا و یکی سایه ی خدای من است
دوکون و هر چه در او هست هیچ و من هستمکه نیستم من و هستی او بقای من است
شبم بروی تو بگذشت تا سحر چه عجبکه چشم عالمی امروز در قفای من است
چه غم که شحنه ببازار و شیخ در شهر استشراب در خم و معشوق ز سرای من است
گهی بطره ی مشکین خویش عقده فکنگهی به پنجه ی سیمین گره گشای من است
نه دوستیم و نه دشمن بخواجه لیک مرااز او چه سود که بیگانه آشنای من است
بجز خدای چه حاجت مرا نشاط بکسکه در دعای شهنشاه مدعای من است