گنج

شمارهٔ ۵۰

جانم بلب و جام لبالب ز شراب استفردا چه زیان زآتشم این جام پر آب است
گفتم شب امید من از چهره بر افروزگیسوش بر آشفت که مه زیر سحاب است
سودی ندهد پند، بگویید بناصح:کوتاه کن افسانه که دیوانه بخواب است
بیگانه چه داند که تویی پرده برافکنوانجا که منم نیز چه حاجت بنقاب است
در هر قدمم روی تو آمد بنظر لیکدر گام دگر باز بدیدم که حجاب است
سد گنج نهان بود مرا در دل و جاناننادیده گذشتند که این خانه خراب است
بسیار بگفتند و جوابی نشنیدندنا گفته نشاط از تواش امید جواب است