گنج

شمارهٔ ۴۵

از خواجگان کرامت و از بندگان خطاستآنجا که فضل تست چه باک از گناه ماست
ما را امید خواجه بسی به زطاعت استآن بنده مجرم است که نومید از خداست
جز عجز و نیستی نپذیرند ارمغاناز ما که بازگشت بدر گاه کبریاست
سلطان عشق خیمه برون زد زهر دو کونمارا از این چه غم که جهان سر بسر فناست
روزی گذر فکند بمن کاروان عشقاین آتشم بسینه از آن کاروان بجاست
آگه اگر نسازمت از سوز دل سزاستگویم چه با طبیب زدردی که بی دواست
آسوده شد نشاط از آن زلف پیچ پیچکاندر شکنج هر خم موییش سد بلاست