گنج

شمارهٔ ۴۴

شمشیر بدست آمد سر مست زجام استبادا بحلش خون من ار باده حرام است
مفتون توام من نه بر آن طلعت و گیسوآنجا که بهشت است نه صبح است و نه شام است
وقتی ز خرابات به خلدم گذری بودکوثر نبود خوشتر از آبی که بجام است
شادی جهان زود مبدل بغم آیدآنرا که بغم شاد شود عیش مدام است
با ما قدحی خواجه سپردن نتوانداو را حذر از ننگ و مرا ننگ زنام است
وسواس خرد قصه بپایان نرسانداز عشق بپرسید که نا گفته تمام است
تیری اگر از شست گشادیم و خطا رفتبا خصم بگویید که تیغی به نیام است
جوش از هوسی در دل افسرده فتادستدر عشق نشاط آتشی افروز که خام است