گنج

شمارهٔ ۴۳

قافیه: اریهست۷ بیت
غم به جایی فکند رخت که غمخواری هستای خوش آنجا که نه یاری نه پرستاری هست
هر که یار دگرش نیست خدا یار ویستهر که کاری بکسش نیست باوکاری هست
آنکه اندیشه ی گلزار و گلش در سر نیستمیتوان یافت که در پای دلش خاری هست
نخرد خواجه ی ما گرچه بهیچش بدهندبنده ای را که بجز خواجه خریداری هست
رفت روزت به سیهکاری و غفلت، دریابتا ز خورشید اثر بر سر دیواری هست
بلب لعل مناز اینهمه کز دولت شاهاین متاعیست که در هر سر بازاری هست
زاهد از مجلس ما رخت برون بر که نشاطننهد پای در آن حلقه که هوشیاری هست