شمارهٔ ۴۲
این سرما و آن خم زنجیر اوستمیبرد تا هر کجا تقدیر اوست
حل شود این عقده های پیچ پیچرشته ی ما درید تدبیر اوست
گاه آبادش کند گاهی خرابملک ما در قبضه ی تسخیر اوست
کشته ی او زنده ماند جاودانآب حیوان بر لب شمشیر اوست
گر براهش خاک گردد جان چه باکخاک این ره باز دامنگیر اوست
عکس تیغ اوست بر ابروی یاروان خم مو، تابی از زنجیر اوست
چشم ترکان بی سبب خونریز نیستهر نگهشان ناوکی از تیر اوست
خنگ گردون لنگ در صید نشاطنی سواری از پی نخجیر اوست