گنج

شمارهٔ ۴۱

روز طرب و خرمی دولت و دین استدوران زمان شاد به دارای زمین است
میگفت و همی دید در آیینه بمژگانشآن تیر که از جوشن جان بگذرد این است
میگفت و همی خست بدندان لب خندانشلعلی که به عقد گهر آمیخت چنین است
نبود عجب ار بخت سیاهم طلبد کامزان روی که بازلف و خط و خال قرین است
زین پس من و با روز سیه گوشه ی عزلتکان خال سیه نیز چو من گوشه نشین است
تا دوزخ هجران چه کند روز وداعشبر من چو به عاصی نفس باز پسین است
این روی تو یا پرتوی از لمعه ی قدس استاین کوی تو یا گلشنی از خلد برین است
این نکهت گیسوی تو یا بوی بهار استاین چنین خم موی تو یا نافه ی چین است
این مهبط نور است که در وادی طور استیا انجمن شاه که در گلشن فین است