گنج

شمارهٔ ۳۸

زنده بی عشق کسی در همه ی عالم نیستوانکه بی عشق بماند نفسی آدم نیست
تا چه باشد بسر پیر خرابات که منبیکی جرعه می اندیشه ام از عالم نیست
غم و شادی که بیک لحظه دگرگون گرددچه غم، ار باشد و گر زانکه نباشد غم نیست
کفر و دین عقل و جنون دانش و دانایی راآزمودیم درین پرده کسی محرم نیست
نه چنانست که لطفیت نباشد با منهست لطفی و چنان هست که پندارم نیست
دردم آن درد که جز تیغ تواش درمان نهزخمم آن زخم که جز تیر تواش مرهم نیست
حاصل هر دو جهان را بهم اندوخت نشاطپیر میخانه به هیچ ار بستاند کم نیست