شمارهٔ ۳۲
بیا که نوبت مستی عشق و شرب مدام استاز آتشی نه زآبی که در صراحی و جام است
بدان شمایل دلکش اگر ببزم خرامدحدیث ناصح مشفق بیک نگاه تمام است
نوید وصل دلم میرسد ز عارض و زلفشکه شب مصاحب روز است و صبح در بر شام است
بطاق میکده دیدم کتابه ای که: برندانغم و سرور جهان، مهر و کین خلق، حرام است
هنوز عاشق صادق نباشد آنکه شناسدعطا و منع و بداند عتاب و لطف کدام است
بدوزخ ار بردش عشق گو ببر که نسوزداگر بسوزد از آتش بگو بسوز که خام است
شگفت آیدم از خواجه عیب باده که گفت اینکه خون خلق حلالست و آب تاک حرام است
مرا رواست اگر شیخ شهر عیب نمایدکدام عیب بتر از قبول طبع عوام است
بیا نشاط مرادی طلب کنیم از این درسعادت دو جهان وقف این خجسته مقام است