شمارهٔ ۲۷۸
نه دل به دست یاری نه سر به زیر باریآسوده بایدم زیست یک چند بر کناری
خرم به روزگاران از دوستان بخشمیخرسند در بهاران از بوستان بخاری
آیینه دل ما دیریست تا ندیدستاز دوستان صفایی وز دشمنان غباری
یاران به طاعت امید دارند و ما بر امیدنومید برنگشتست زین در امیدواری
از من برید و با دوست پیوست دل که نیکوستخصمی جدا ز خصمی، یاری قرین یاری
بیهوده روزگاری بردی به سر نشاطاتا چند وقت خود را ضایع همیگذاری؟
یا بازویی که زخمی کاری زند طلب کنیا مرهمی که سودی بخشد به زخم کاری