شمارهٔ ۲۷۷
ما را که جام نبود رنجیم کی ز سنگیآن کس که نام دارد گو رنجه شو ز ننگی
ز ابنای دهر ما را غیر از ستم طمع نیستدیوانهایم و سرخوش از کودکان به سنگی
در بوستان چو مزکوم در گلستان چو اعمیماندیم روزگاری فارغ ز بو و رنگی
از ره فتادگانیم تا صبح سر بر آردای آسمان شتابی ای کاروان درنگی
صید توام من ای شوخ از این و آن چه خواهیهرسو به امتحانی ضایع مکن خدنگی
زین پس نشاط یک چند آسوده میتوان بودکس را بمانه صلحی ما را به کس نه جنگی