گنج

شمارهٔ ۲۷۶

در عشق روانیست نه دعوی نه گواهیفرسوده دلی باید و آسوده نگاهی
دیدیم چو روی تو دگر هیچ ندیدیمبستیم نظر از همه عالم به نگاهی
از دوزخ عشقم مگر آرند عقوبتجز هستی من نیست مرا هیچ گناهی
در مرحله ی عشق بسی سال که بگذشتبر ما و دریغا نرسیدیم بماهی
تا باز چه آرد بسرم میبرد امروزباز این دل سر گشته مرا بر سر راهی
ما را بجز از بیکسی ای دوست کسی نیستآنرا که پناهی نبود هست پناهی