گنج

شمارهٔ ۲۷۵

ای نفس اگر بخود نفسی نیک بنگریمقصود خود ز خود طلبی نی ز دیگری
هرچ آن فزون ز درک تو افزون ز قصد تستوز آنچه مدرک تو بود کی تو کمتری
بیخود شو آنگه از خود مقصود خود طلببهتر ز بیخودیت بخود نیست رهبری
چشم امید چند گشایی بهر رخیروی نیاز چند بسایی بهر دری
گه در هوای صحبت پیران هوش بخشگه مبتلای مهر جوانان دلبری
از رای پیر و روی جوانت بود چه سوداین را زیان ز مویی و آنرا ز ساغری
جز یاد خود ز سر بنه آنگاه سر بنهبر پای خود که این نه حدیثی ست سرسری
ره یافت تا ز بیخودی خود بخود نشاطافزون ز ملک خویش ندیدست کشوری