شمارهٔ ۲۷۴
این شهد نمیرسد بکامیاین صید نمی فتد بدامی
سد جو برهش ز دیده بستماین سرو نمیکند خرامی
دستم رسد ار بچین زلفشسد صبح بر آورم ز شامی
ما را که بهیچ میفروشندای خواجه نمیخری غلامی
باز آن رخ آتشین بر افروزیک شعله چه میکند بخامی
دارم ز تو چشم یک نگه بازمن مست نمیشوم ز جامی
بی عشق چه خاصیت دهد عقلبی تیغ چه آید از نیامی
بی عزم چه سود آورد حزمبی شیر چه خیزد از کنامی
از خویش برون شو اول آنگاهبگذار براه دوست گامی
رسوای غمت نشاط و غم نیستاین ننگ نمیدهد بنامی