گنج

شمارهٔ ۲۷۳

شب تیره وره سخت، چنین سست چراییبشتاب اگر بر اثر ناقه ی مایی
زاندیشه ی رهزن بود این راهبران رادر دست نه شمعی و نه بر ناقه درایی
رهبر ز پس قافله و راهرو از پیشتا عقل نماند نرسد عشق بجایی
فردا که سر از خاک برآرند خلایقترسم نتواند که برد راه بجایی
آن پا که نپیموده رهی بر سر کوییوان سر که نیاسوده دمی بر کف پایی
گر درد بود هست دوا، دکه ی عطارباز است و یکی نیست خریدار دوایی
بر هر که ستم رفت بباید کرمی کردغم نیست اگر دید نشاط از تو جفایی