شمارهٔ ۲۷۲
یک بار نخواندند و نگفتند کجاییتا چند توان رفتن تا خوانده بجایی
ترسم ز خرابی دل ای دوست که گوینداین خانه نبودست در آن خانه خدایی
تا غیر شود شاد ز آزردگی مندانسته زمن پرسی کازرده چرایی
بر هر که ستم رفت بباید کرمی کردشادم که بجز من نکند دوست جفایی
سر گشته شتابان ز پیت تا بکی این خلقبگذار بگوییم که در خانه ی مایی
این وادی عشق است نه جولانگه شاهاناینجاست که بخشند شهی را بگدایی
هر کس بمراد دل خود شاد بچیزیستماییم و غم یار،خدایا تو گوایی
ما را طمعی از تو جز این نیست که رویتاز دور ببینیم و بگوییم دعایی
چندان که ملولی ز نشاط او زتو خرسندجز مهر خطایی نه و جز جور عطایی