شمارهٔ ۲۷۹
نبود عجب ار برقی در خرمن ما بینیباشد عجب ار برگی در گلشن ما بینی
دیوانگی ما را امروز مبین، فرداستکان سلسله ی مشکین در گردن ما بینی
جز جام سفالینم خشتی دو ببالین نیستدر کنج خرابات آی تا مخزن ما بینی
مهر فلک ار خواهی زایوان ملک جوییمهر ملک ار جویی از روزن ما بینی
این کشت که دیدی بود آبش همه از این ابرشاید اگر از وی برق در خرمن ما بینی