شمارهٔ ۲۶۸
من فاش کنم غم نهانیحاشا نکنم که خود تو دانی
با تو بزبان چه راز گویمهم راز منی تو هم زبانی
نیک و بد من تو میشناسیبد راهم و نیک میتوانی
گر شهد رواست میفرستیگر زهر سزاست میچشانی
جانم ببری و غم ندارمزیرا که تو خوبتر زجانی
خصم تنی و حبیب روحیدرد دلی و طبیب جانی
کز دل شکنی تو جای شکر استکارام دل شکستگانی
هر گونه که خواهیم چنان کنزانگونه که خواهمت چنانی
غمخوار نشاط جز تو کس نیستآخر نه تو یار بیکسانی