شمارهٔ ۲۶۹
زهر سو بر بن در بینواییخداوندان فضل آخر عطایی
بدین بیگانگان سر چون توان بردمگر دستم بگیرد آشنایی
ز ما تا کوی او راهیست پنهانکه در وی می نگنجد رهنمایی
برون از دهر باید شد نه از شهرزخود باید شدن نه از سرایی
چه سود از سر بصحرا بر نهادناگر سر مینهی باری به پایی
بروز باز پس از ما چه خواهندچه خواهد پادشاهی از گدایی
اگر تیغم زنی یا جام بخشینمیآید ز من جز مرحبایی
نشاط از تو خطا از وی صوابستمجو جز این صوابی یا خطایی