شمارهٔ ۲۶۷
سرم خوش است برآنم که از سر مستیسری بر آورم از جیب و زاستین دستی
هوای سرکشی و لاف عاشقی حاشاکه سیل ره نبرد جز بجانب پستی
جمال روی تو راز دل منست مگرکه آشکار نشد تا که پرده بر بستی
زهی کریم و خداوند و کردگار حلیمکه از تو هر چه بریدم تو باز پیوستی
سر نیاز بر این آستان نهاده نشاطمگر که باز بر آید ز آستین دستی