شمارهٔ ۲۶۴
من در این جمع و پریشان دلم از غوغاییدیده جایی نگران دارم و خاطر جایی
گر هلاکم طلبد دوست چه پرهیز ز خصمور نجاتم طلبد از که دگر پروایی
عزت این بس که مرا بندهٔ خود میخوانیوین تفاخر که مرا چون تو بود مولایی
آنچنانی تو که میخواهم و هم دارم امیدتا چنانم که پسند تو بود فرمایی
هوس زیست از این بیشترم در سر نیستکه زنم دست به دامانی و بوسم پایی
ای اجل بیهده جان من و این تن تا چندشاهدی را ببر از مجلس نابینایی
چه غم ار خانه براندازدم این سیل که هستخوشتر از خانه به میخانه مرا مأوایی
دست بر سبحه نسایم که گرفتم در دستزلف ترسابچهای دست بت ترسایی
پا به مسجد نگشایم که هنوز از می دوشسر بجوش است و به گوش از دف و نی غوغایی
سنگ طفلان بردش جانب شهر ارنه کجادل دیوانه کشد جز به سوی صحرایی
سر خوش از غفلت این بیخبران است نشاطورنه با زحمت نادان نزید دانایی