شمارهٔ ۲۶۲
تو بدین شکل و شمایل که به خود مینگریجای آن است که بر ما به تکبر گذری
گر نه خود جان منی از چه برون می ناییگر نه خود عمر منی از چه بغفلت گذری
من چنان رفته ام از خود که زخود بی خبرمنتوان عیب تو گفتن که ز من بی خبری
شکنی بر شکن طره ی پرتاب فکنتا کی ای شوخ شکر لب دل ما میشکری
دیگران بیخبرند از نظر چالاکتنگهت سوی من و دیده بسوی دگری
آنکه با زلف پریشان دل مجموعش هستدر همه جمع ندارد ز من آشفته تری
باده در دست از آن به که بود باد بدستمی بخور تا غم بیهوده ی دنیا نخوری
همه شب دیده براه تو نهادست نشاطتا به خاک قدمت خشک کند چشم تری