گنج

شمارهٔ ۲۶۱

قافیه: ری۹ بیت
بیا دور ساقی بگیریم جامیکه دوران گردون نگردد به کامی
بیا و بیاسا به میخانه کآنجانه گنجی نه رنجی، نه ننگی نه نامی
بیا تا ببینی به رویی و موییچه خواهی ز صبحی چه جویی ز شامی
بنازم به بزمی که سازند سرخوشیکی را به سنگی یکی را به جامی
بهاری که بینی خزان دارد از پیاگر مرغ شاخی اگر صید دامی
سحر خفته بودند یاران دریغاکه باد صبا داشت از وی پیامی
غم اوست امروز و فرداست دوزخکشندم به آتش از آتش که خامی
من از تو، تو از من گریزی نباشدمرا خواجه باید تو را هم غلامی
نشاطا بهارت خزان دارد از پیاگر مرغ شاخی وگر صید دامی