شمارهٔ ۲۶۰
من و اندیشه ی باری که ندارد یارینگشاید دل از آن گل که بود با خاری
عجب از مفلس بی خانه که مهمان خوانددل بدست آر و پس آنگه بطلب دلداری
راحت هر دو جهان پاکی دل از هوس استزر چو پاک ست بود رایج هر بازاری
شیخ شهر از من دیوانه حذر می نکندمن که مستم چه حذر میکنم از هشیاری
دل آیینه صفت جو به نثار رخ دوستورنه اینجا سر و زر را نبود مقداری
سایه افتاد هم از گام نخستین بر خاکتا چرا با قد او لاف زد از رفتاری
غم بر اندازه ی غمخوار فرستند نشاطغم فزون داراز آنجا که تواش غمخواری