گنج

شمارهٔ ۲۵۳

ترسم از چشم بد خلق رسد بر تو گزندیگو بسازند نقابی و بسوزند سپندی
ما نه خود لایق تیریم و نه شایسته‌ی بندیور نه آن ابرو و آن طره کمان است و کمندی
لاف قوت مزن ای خواجه که از ما نخرد کسجز دل خسته درین رسته و جز جان نژندی
لاف خصمی به منت هست دریغا ز مصافیتا بیازیم سنانی و بتازیم سمندی
بند بر لب نه و بگذر ز من ای یار خردمندمن که صد بند گسستم نپذیرم ز تو پندی
مصلحت خوی ز دوران نبرد کار بسامانراحت آن یافت که اندیشه نبودش ز گزندی
هم نشاط از تو و هم غم چه غم ار شاد نباشمبه جهان خرم از آنم که چنانم تو پسندی