شمارهٔ ۲۵۲
در همه کون و مکان نیست جز اینم هوسیکه مگر بی هوسی زیست توانم نفسی
شعلهها سر زدهام از دل و جان طور صفتموسیای نیست دریغا که بجوید قبسی
بسته این گمشدگان دیده و گوش، ارنه به راهکاروانیست نمودار و نواخوان جرسی
راز رندان خرابات مپرسید ز مابه کسی راز مگویید که گوید به کسی
ما نگفتیم حدیثی که توان گفت و شنیدلیک در خلق ز ما گفت و شنید است بسی
چشمهها نغز و چمن سبز و من آن مرغ که داشتچشم و دل بر اثر دانه و آب قفسی
من در این دام و تمنای رهایی هیهاتتا ابد صید تو جز قید ندارد هوسی
رشته مگذار ز کف لیک خدا را بگذارکه به مرغان همآواز بر آرم نفسی
گر پناهی دهدم دوست عجب نیست نشاطناگزیر است می از دردی و گلشن ز خسی