شمارهٔ ۲۵۱
دل دگر با که سپارم که تو در جان منیجان دگر با که فشانم که تو جانان منی
هنری نیست جز اینم ز چه پنهان سازمگو همه خلق بدانند تو جانان منی
گفتمت مهر و در این گفته چه جای نظر استتو بدین طلعت افروخته برهان منی
زخمی ای خواجه گرت با من مسکین رحمی ستدردی ای دوست اگر از پی درمان منی
چه غم از دوش و چه اندیشه ز فردا دارمتویی آغاز من و باز تو پایان منی
خط او سرزده یا سرزده ای از خط اوروزکی چند شد ای دل که بفرمان منی
گفتم ای دست بدامانش رسی روزی و شدجیب جان چاک و تو در چاک گریبان منی
گفتم ای پا گذری بر سر راهش آخرعمر از دست شد و باز بدامان منی
گفتمش با سر زلف تو رسد دست نشاطگفت زنهار همین بس که پریشان منی