شمارهٔ ۲۵۰
گر نه رخسار وی آشوب جهان بایستیآن پری از نظر خلق نهان بایستی
آنکه بهرد گران عاقبت از ما بگذشتهم از اول بمراد دگران بایستی
آبم از دیده روانست و دریغا که مرادیده ی خاک ره آن سرو روان بایستی
وسعت دهر نتابید برسوایی منعشق را عرصه ای افزون ز جهان بایستی
یا ببایست نهان روی تو از دیده ی مایا ترا آگهی از درد نهان بایستی
ابروان تو دلیرند بخونریزی خلقشرمی از تیغ شه ملک ستان بایستی
دولت شاه فزون، رایت بدخواه نگونعاقبت کار چنان شد که چنان بایستی