گنج

شمارهٔ ۲۴۶

نشاید ار چو تویی در کنار من باشیهمین بس است که گویند یار من باشی
مرا بیک نگه از خود خجل توانی کردمباد کز ستمی شرمسار من باشی
تو کز میان دل من قدم برون ننهینمیشود که دمی در کنار من باشی
بباغ مشک فشان میوزد نسیم بهاربیا که مرهم جان فکار من باشی
چو عکس سرو بن از جویبار باغ عیانبدیده از مژه ی اشکبار من باشی
چو شاهد ظفر اندر وصال موکب شاهگه از یمین و گهی از یسار من باشی
چو خاک درگه شاه جهان ردیده ی مافروغ مردمک چشم تار من باشی
یگانه فتحعلی شه که نیست در عهدشغمی اگر تو دمی غمگسار من باشی
چه غم که نیست سزاوار بند گیت نشاطتو را سزد که خداوندگار من باشی