گنج

شمارهٔ ۲۴۵

مگو مرگ است بی او زندگانیکه این ناکامی است آن کامرانی
لبم بست از شکایت عشق و آموختنگاهش را زبان بی زبانی
ز رشک خضر میمیرم که دانمنمی بخشد جز آن لب زندگانی
غمش با ناتوانان سازگار استتوانایی مجو تا میتوانی
در آن گلشن چه دل بندم که باشدپی گل چیدن آنجا باغبانی
جزای رنج یک نظاره بر شیخعجب نبود بهشت جاودانی
در این گلشن مرا داد الفت برقفراق از زحمت هم آشیانی
مرا پایان کار جان سپردنتو را آغاز عهد دلستانی