گنج

شمارهٔ ۲۴۴

خامش ای دل منشین کو بودش رحم بسینه چنان هم که دهد بی‌طلبی کام کسی
ترسم ای روز وصال ای ز تو خوش روز دلمنرسد عمر به پایان و به پایان برسی
تا که در ذوق خریدار کدام آید خوشما و کالای وفا غیر و متاع هوسی
بخت بد برد ز گلزار و به دامم نرساندنه گلی قسمت من شد نه نصیبم قفسی
شادکامیّ ره عشق نشان هوس استعشق آن نیست کزو شاد شود کام کسی
عقل را بین که همی لاف زند در بر عشقشرم از جلوه سیمرغ ندارد مگسی
سر به سر در سر سودای تو شد عمر نشاطمی‌توان بر سر بالین وی آمد نفسی