شمارهٔ ۲۴۷
چرا چو ابر نگریی چرا چو باد نکوشیچرا بروز ننالی چرا بشب نخروشی
نشسته بیخود و غافل ز کار اول و آخرکه از چه چشم گشودی و از چه دیده نپوشی
بدین بطالت و عطلت بدین جهالت و غفلتنهی بخویش چه تهمت گر اهل دانش و هوشی
در سرای گشودند و باز پا نگشاییبدجله راه نمودند و باز آب ننوشی
بغیر عشق اثری نیست ورنه چیست که واعظبه سد حدیث نکرد آنچه بلبلی به خروشی
بصدق کوش و ارادت که دوش بر سر این رهبگوش سالکی این نکته میسرود سروشی
بهر طرف که نهی رو قدم سپار و میندیشکه ره بدوست بیابی اگر بصدق بکوشی
ز ذوق بندگی ای خواجه گر شوی چو من آگهاگر بهیچ خرندت که خویشتن بفروشی
نشاط از تو ندارد بجز غم تو تمنانه شاکی از تو به نیشی نه شاکر از تو به نوشی