شمارهٔ ۲۴۱
نه جا بسایه ی شاخی نه پا بحلقه ی دامینه پر شکسته بسنگی نه بر نشسته ببامی
بسی عجب نبود گر قرار هست و شکیبتکه از دیار حبیبت نیامدست پیامی
تمام سوخته دودی نداشت بر سر آتشتو کز جفا بخروشی ، خموش باش که خامی
میان باع حدیثی ز قامت تو بر آمدبپا ستاد صنوبر ولی نداشت خرامی
ز ابروان تو جوید نشان هلال که پویدهمی ز شهر بشهری همی ز بام ببامی
ندانم این چه غرور است ، در دیارِ نکویی،که خواجگان بنگاهی نمیخرند غلامی
مگر چه بود نهان در سبوی باده فروشانکه حاصل دو جهانش نبود قیمت جامی
وعید چند فرستی زهول محشرم ای شیخبیا به بزم و قیامت به پا نگر ز قیامی،
چه غم نشاط نشانی بدهر از تو نماندکه از وجود تو ما قانع آمدیم بنامی