شمارهٔ ۲۴۰
هوسی میبردم سوی کسیتا چه بازم بسر آرد هوسی
خبری نیستم از راه هنوزناله ای میشنوم از جرسی
ذوق پرواز چه داند مرغیکامد از ببضه برون در قفسی
عشق نگذاشت کر از من اثریعیب عاشق نتوان گفت بسی
هیچ عاقل ننهد جرم بویبر سر آتش اگر سوخت خسی
عشق و فرمان خرد کی باشدشاهبازی بمراد مگسی
زیر پا تا ننهی سر نبودبسر زلف ویت دسترسی
با که گوید سخن دوست نشاطکه ندارد بجز از دوست کسی