شمارهٔ ۲۳۹
ز ما گمگشتگان پرسید از آن کویسراغ تشنگان جویید از جوی
میی بی غش، بتی دلکش، دلی خوشلب ساقی، لب ساغر، لب جوی
فسونگر نو گلی، جزعی نظر باززبان دان بلبلی، لعلی سخنگوی
دگر از هر چه گویی، لب فروبنددگر از هر چه جویی، دل فروشوی
و گر زین جمله جز غم حاصلت نیستنشاط آسا دل دیوانه ای جوی
در ویرانه ی دل کوب و زانجاسراغ بیدلان می پرس و میپوی
سری پر فتنه و کاری خطرناکدلی بی باک و یاری مصلحت جوی
نشاط از یمن خاک پای خسروکه آراید ملک زان لب فلک روی
از این صحرا مگر بیرون کشی رختازین میدان مگر بیرون بری گوی