شمارهٔ ۲۲۳
ماه بزم افروزم امشب بی نقاب است آنچنانیاعیان در ظلمت شب آفتاب است آنچنان
لطفها پنهان بقهرش شهد ها در زیر زهردر گمان خلقی که با من در عتاب است آنچنان
در بهای یک نگه دل برد و جان خواهد زمنباز پندارد که کارم بی حساب است آنچنان
یار ما را نیست با دلهای ویران رحمتییا نمیداند که ما را دل خراب است آنچنان
از سؤالم او ملول و از ملال است او خموشمن باین خوشدل که در فکر جواب است آنچنان
سر بسر عمرم بسودای سر زلف تو رفتشاید ارکارم ازین در پیچ و تاب است آنچنان
یک نظر گفتم بما بیچارگان بین بردرتگفت درگاه شه مالکرقاب است آنچنان