شمارهٔ ۲۲۴
دگرانند بهر سو نگرانمن بسوی تونهان از دگران
آنکه بگشود زروی تو نقاببست بر دیده ی این بی بصران
ورنه حاشا تو در آیی از دردیده در باز کند بر دگران
خبر از خاک درت نتوان جستجز زطرف کله تا جوران
اثر از گرد رهت نتوان یافتجز که در دیده ی صاحبنظران
این چه راه است که در وی اثرینیست از نقش پی پی سپران
این چه صحراست که تا گم نشوینبری راه سوی راهبران
این چه دریاست که جز غرقه نبردرخت از لطمه ی موجش بکران
تیز تک مرکب و رهبر در پیشآه از سستی این همسفران
بنده ی شاه جهان است نشاطنه که در بند جهان گذران